على دوانى

9

سيد رضى مؤلف نهج البلاغه ( فارسى )

كه بغداد را دچار بزرگترين فجايع ساخت . به خصوص محله كرخ مورد هجوم واقع شد ، و بيش از يك هفته در آتش مىسوخت ، و بسيارى از مردان و زنان در خانه‌ها و حمام‌ها طعمه حريق شدند ! در اين هنگام ابو احمد موسوى پدر سيد رضى پيش قدم گرديد و عباس بن حسين وزير بختيار ديلمى را ملاقات كرد ، و فجايعى را كه در محله كرخ روى داده بود به اطلاع او رسانيد و به وى اعتراض كرد . وزير هم خشمگين شد و او را از منصب نقابت كه آن روز بزرگترين منصبى بود كه اشراف « 8 » به عهده داشتند ، معزول ساخت . دو سال بعد از اين تاريخ يعنى سال 363 بار ديگر فتنه و آشوبى بين ترك و ديلم در گرفت ، خون‌ها ريخته شد و محله كرخ براى دومين بار دچار حريق گرديد . در اين گير و دار نيروى بازدارنده‌اى كه وجود داشت ابو احمد موسوى بود كه وزير بختيار ديلمى او را از نقابت اشراف معزول ساخت . در گرما گرم جنگهائى كه در آن ايام ميان بختيار و عضد الدوله ديلمى در گرفته بود ، و گروهى طرف اين و گروه ديگر جانب آن را داشتند ، و مصائب و حوادث دردناك و اسف انگيزى به وجود آورد ، ابو احمد موسوى از جانب بختيار كه دو سال پيش او را از نقابت اشراف معزول كرده بود سفارت يافت تا در بارهء موضوعى كه عضد الدوله آن را مناسب با مقام پادشاهان نمىدانست . با وى ملاقات و گفتگو كند . پس از اين واقعه بختيار كشته شد ، و خليفه عباسى « المطيع لله » توسط عضد الدوله عزل ، و فرزندش « الطايع لله » به جاى او نشست . عضد الدوله خود همه كاره بود ، و چنان قدرتى يافت كه هيچكس پيش از وى به آن نائل نگشت . گويا در اين هنگام عضد الدوله روى سابقه ارتباط ابو احمد با بختيار ديلمى دشمن او ، از شخصيت و نفوذ وى بيمناك شد ، و همين موجب گرديد كه او و برادرش ابو عبد اللّه را دستگير ساخت ، و به قلعه فارس تبعيد نمود و املاكش را مصادره كرد . به نظر عضد الدوله اين كار را بدان جهت معمول داشت ، تا عبرتى براى ساير رؤساء باشد . « 9 » بارى پس آزادى طاهر ذو المناقب و بازگشت به بغداد و ديدار خانواده‌اش ، فرزندش برومندش سيد رضى كه هفده ساله بود طى قصيدهء غرّائى در تهنيت ورود پدر از جمله مىگويد : « اين روزى است كه دلها به ديدگان شادباش و مباركباد مىگويند .

--> ( 8 ) شريف و اشراف كه ما از آن سخن به ميان مىآوريم . شخص يا اشخاصى است كه داراى شرافت نسب بودند . مانند سادات و اولاد پيغمبر ، نه اين كه تصور شود به اصطلاح روزگار ما باشد كه به غلط مالداران و متنفذين را اعيان و اشراف مىگويند . ( 9 ) - عبقرية الشريف الرضى - دكتر محمد زكى مبارك - ص 91 تا 95 .